بعضی وقتها واقعا خدا رو از ته دل شکر می کنم ...
شهرام هر هفته بین ۲ تا ۴ روز ماموریت خارج از تهران داره ... درسته دلم واسش تنگ میشه و بعضی وقتها تازه دلشوره تو راهشم دارم ... ولی روی هم رفته از اینکه نیست خوشحالم ... بقول سابینه دوستم میگه تو خیلی زود رسیدی به اونجایی که مامان باباهامون بعد از بزرگ شدن ماها رسیدن ... دقت کردی مامان باباها از اینکه یکی شون تو خونه نباشه احساس آزادی و استقلال شدید دارن ... من هم همین طوریم ... اون موقعها که عقد بودیم خیلی تحمل این وضعیت برام سخت بود اما الان نه ... دوست دارم .... بخصوص پنج شنبه ها ... اونم صبح ... تیراژه .. میلاد نور ... گلستان ... و یه عالمه جاهای خوبه دیگه ....
امروز رئیس نیست ... در ضمن یکی از همکارها هم پدرش فوت شده و مراسم ختمش ساعت ۳ تو مسجد بازار تجریشه ... من و دوستم شیرینه می خوایم یه سر بریم و هدف اصلی تجریش گردی و پاساژ قائمه ........
هفته پیش پنج شنبه تیراژه بودم ... دنبال رژ لب صورتیه صدفی .... که موبایلم زنگ خورد ....
بعله
سلام
سلام
کجائی؟
ااااااااااااااااااااا ..... رفتم بگم جلوی در خونه ام که خانم فروشنده گفت: خانم رژلب شماره ۷۶ مون تموم شده ...
چی چی تموم شده ؟
اه ... اومدم بیرون ... می خواستم لوازم ارایش بخرم ... تو خوبی ... چه خبر؟
هیچی ... هر وقت خریداتون تموم شد تماس بگیر........
لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود...................................................................................
