پنج شنبه واسه خرید کفش رفیتم میلاد نور ... ... سعی کردم واسه خاطر این بگیر بگیر های اخیر هم کمتر آرایش کنم و هم مانتوی ساده تری بپوشم .... وقتی داشتیم از در خونه بیرون می رفتیم نگاه تحسین آمیز یا شاید هم غرور آمیز شهرامو دیدم ... همون نگاه شیطنت امیز همیشگی اش بود ... حتما داشت با خودش می گفت این دوران باعث شده بهار از افت و خیر بیوفته .... یه لحظه مثل سگ ازش بدم اومد ... اما به روی خودم نیاوردم ...نمی دونم کم حرفی هام باعث شده شهرام یواش یواش برگرده به رفتار گذشته اش ...
میلاد نور مثل همیشه شلوغ بود ... و مغازه ها الکی شلوغ ... انتخاب می کردن ..امتحان می کردن ... بالا .. پایینشو می دیدن .. بعد هم قیمت می گرفتن و طبق معمول ... نه زیاد خوشم نیومد
شهرام بغل به بغلم راه می یومد ... وقتی ازش نظر می خواستم میگفت خوبه ... قشنگه...
سعی کردم دست بذارم رو کفشهایی که به قول اون قدیمای شهرام که تا می گفتم اون و ببین چطوره ؟ می گفت : چی اون ؟ یعنی فک می کنی به شخصیت تو میاد که این مدلی بپوشی ؟ نه اصلا .. یه سادشو انتخاب کن ...
یه کفش با پاشنه بلند زمینه اصلی سفید با گلهای قرمز شقایق ... شاید اگه نمی خواستم امتحانش کنم و در شرایط عادی حتی از تصور اینکه بخوام حتی پام بکنم هم حالت تهوع می گرفتم ... اما این لحظه هیچ چیز برام مهم نبود جزء امتحان شهرام و اینکه آیا نگاهشو موقع بیرون اومدن درست تشخیص دادم یانه ....
یه نگاهی انداخت و اول به اشتباه بغلیشو نشون داد و گفت اونو می گی؟ گفتم نه نه کناریش... ببین اون که روش گله قرمزه ... بعد سریع برگشتم تا تغییر حالت صورتشو ببینم ... مثل همیشه که داره روی چیزی فک میکنه ابروهاش درهم رفت و بعد گفت : بد نیست ...
جلوتر از من وارد مغازه شد ... و با دست به فروشنده مدل کفش و نشون داد و گفت سایز ۳۸
فروشنده من و منی کرد و بعد تعارف کرد تا بشینیم ...
تقریبا ده دقیقه دنبال سایز کفش گشت و سر آخر با سایز ۳۷ برگشت ... والا سایز ۳۸ رو تموم کردیم ... البته فک کنم شما ۳۸ نباشی ها ... این و امتحان کن... کیفمو دادم دست شهرام و بعد لنگه راست و گرفتم و پوشیدم ... تا اینجا بد نبود و اندازه شد ... حتی نگاه کردن بهش احساس املی شدید به ادم دست می داد چه برسه به پوشیدنش و استفاده کردنش... لنگه دوم رو خواستم... شهرام خیلی خونسرد نگاه می کرد ... داشتم کم کم به خاطر اون لحظه که ازش بدم اومده بود پشیمون می شدم ... وقتی واستادم و شروع به راه رفتن کردم واسه خاطر پاشنه های میخی بلندش احساس کردم پنج انگشت پامو یه انبور گاز گرفته ... سریع برگشتم و گفتم نه خیلی تنگه ...
دوباره همون نگاه پیروزمندانه شهرام
تا ساعت ۱۰ شب هر چند دقیقه شوک اساسی به شهرام وارد می شد و بعد به خیر میگذشت ... خلاصه تا لحظه آخر چیزی انتخاب نکردم و دیگه خیلی خسته شده بودم واسه همین پیشنهاد دادم که برگردیم ...موقع برگشت یکی از پشت سر صدام کرد:
بهار.. بهار
برگشتم چهره اش آشنا بود ... آره ... سالومه ... دوست دوران دانشگاه ... سال اول دانشگاه ازدواج کرد و رفت اصفهان ... فک می کردم دیگه نبینمش ... می گفت بعد از دو سال برگشتن و ادامه درسشو توی یکی ازدانشگاهها گذرونده البته با کلی پارتی بازی ... یه پسر بچه ۳ ساله تو بغلش بود ... با چشم های سبز ..........
