بعد از ظهر فوق العاده کسالت آوری دارم ... دیگه سر کار نمی رم ... و روزها تو خونه هستم ... معمولا ساعت ۶ بیدار می شم و لباس پوشیدن و بیرون رفتن شهرامو از زیر پلکهای سنگینم می بینم ... بعضی وقتها هم ... به محض بلند شدن شهرام از رو تخت فورا بالشتو کش می رم و بغل می کنم ... اینطوری خواب شیرین تری رو ادامه می دم ... تا حول و هوش ۳۰/۷ یا ۸ وول می خورم ... بعد با بی حوصلگی بلند میشم ... معمولا چایی نمی خورم ... و به طبع صبحانه
ناهار حاضری و همه تلاشم برای درست کردن یه شام درست و حسابی است که شهرام می یاد خونه ...
دارم کم کم بی حوصله میشم ... من به کار عادت کرده بودم ....
لیستی از بهترین رمانهای از سال ۸۰ به این ور رو تهیه کردم و هر ۱۰ روز یکبار بعد از این که یکی رو خوندم می رم کریمخان و بر اساس لیست بعدی رو می خونم ...
کتابی که الان دارم تمومش می کنم .... چراغ هارا من خاموش میکنم (زویا پیرزاد) ... فوق العاده کسالت آور ... اولین کتابیه که از این نویسنده می خونم ... به خاطر تشویق های ژاله دوستم این کتاب رو به لیست اضافه کردم ... اما حالا پشیمون شدم ... همیشه از نویسنده هایی که یکجورایی به سبک رمانهای خارجی نگارش می کنن متنفر بودم .
امروز یاد پونه افتادم ... قرار بود تا آخر این ماه عروس بشه ... دلم هواشو کرده ....
