تبليغاتX
بهار دل نازک من -

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

خونه خیلی شلوغ و پر رفت و امد بود .... هرکه گوشه ی کاری و می گرفت و یه جو هم همه و غوغا به پا بود ... چند تا خانم هنوز تو اتاق عقد مونده بودن ... آخه دکوراسیون و تزئینات هنوز به پایان نرسیده بود... تند تند کارا انجام می شد... واسه ساعت ۲ وقت آرایشگاه گرفته بودم ... مراسم عقد ساعت ۴ برگزار می شد ... تو این فاصله نمی دونستم این خونه بهم ریخته آماده و مرتب میشه بالاخره یانه ....

شهرام با یه سبد گل خیلی بزرگ وارد شد... جلو پاشو نمی دید ... بردیا راهنماییش می کرد که زمین نخوره ... یه سبد گل ارکیده ... دلم غش می رفت ... هم همه ... هیاهو ... بریز بپاش.... دلم گرفته بود ... همیشه توی این جور جاها که همه شادن ....من غصه ام میگیره ...

از خونه اومدم بیرون ... تو راه پله ها ریسه های نورانی خیلی ظریف کشیده بودن... همه جا پر نور بود...

ساعت ۵/۱ شده ... دنبال کیفم می گردم .. سعی می کنم ..زیاد جلو دست و پاها نباشم ... پالاخره کیفم و پیدا کردم ... شهرام سرش شلوغه ... هنوز اتاق عقد اماده نیست ... اومدم پیش خان جان .

خان جان ... من ساعت ۲ آرایشگاه دارم .... شهرام اگه پرسید کجاست ... بگو رفت آرایشگاه ... خودم با آژانس می رم و بر میگردم ...

سرشو تکون داد ... یعنی باشه ...

می دونستم سراغمم نمی گیرن ... آخه سرشون خیلی شلوغه

کار آرایشگاه نیم ساعتی بیشتر طول کشید... دلهره دارم ...

تنها چیزی که مضطربم می کرد این بود که دیر برسم ... وقتی رسیدم ... خونه همون هیجان و بی قراری ۲ ساعت پیش رو داشت ... منتها وسایل همه جمع شده بود .. تر و تمیز

اما هنوز در رفت و آمد بود.... از پله ها بالا رفتم ... وارد اتاق مجردی های شهرام شدم ... بعد از عقد با من این اتاق ... اتاقی بودکه اگه من شب اینجا می موندم همین جا می خوابیدم ... یه پنجره کوچیک داشت با پرده تور سفید و یه والن خیلی کوچولو ساتن زرشکی ... یه تخت یه نفره با چوب گردو ...که یه ملحفه سفید روش رو پوشنده بود ...یه آینه چوبی به دیوار ... یه جالباسی ... و یه کمد دیواری ... به اضافه چند تا عکس یادگاری از دوره دانشجویی شهرام و چند تا عکس ا دوره عقدمون که به دیوار زده شده بود... به در کمد کت و شلوار مشکی شهرام تو نایلون خشک شویی آویزون شده بود ... پس الانه باید پیداش بشه ... ساعت بسیت دقیقه مونده به ۵ هنوز خبری از عاقد و عروس و داماد نیست ....

در کمد و باز می کنم ... یه نگاه به لباسم انداختم ...تمیز و مرتب و شیک ...

یه پیراهن دکلته ساتن یشمی با  یه لایه نازک گیپور سبز ..... این انتخاب خودم بوده ... شهرام واسه خریدش نیومد .. کار داشت ... برعکس همیشه که باید نظر نظر اون باشه که من چی بپوشم چی نپوشم ... اینبار هیچ تمایلی به اومدن و نظر دادن نداشت... یه مقدار شک داشتم ... هنوز هم از اخلاق گذشته اش می ترسیدم ... اما دل و به دریا زدم ... تنم کردم ... لباس به تنم زندگی دوباره داده بود....

درباز شد شهرام با تن پوش حمام وارد اتاق شد ... اول جا خورد ... فکر کرد اشتباهی اومده تو اتاق... اما بعد وایستاد ... یه نگاه شیطنت امیز و یه خنده مسخره گوشه لباش نشست ... خیلی به خودت رسیدی بهار خانم ...........

مراسم عقد خواهر شهرام با وجود خسته کننده بودنش به پایان رسید .... و بالاخره بعد از یه هفته سر در گم بودن شب به خونه برگشتیم ... خسته و تشنه خوابیدن...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  |