آدم وقتي شوهر مي كنه ديگه مال خودش نيست .... مال شوهرشه و بايد با ساز اون برقصه ... اگه بخواي لجبازي كني و حرف حرف خودت باشه مطمئن باش روزگارت سياهه ... اونم مرد بدي نيست ... ببين هر مرد ديگه اي بود ول مي كرد مي رفت وقتي مي ديد كه زنش از همه چي بريده ... درسته .. حالا يه اتفاقي اوفتاده و اون طوري كه شما مي خواستين نشده ولي ... اي بابا دلتونو بذارين پيش دل ما ... اون زمانها دختر ۱۲ .. ۱۳ ساله شوهر مي دادن سر سال بايد بچه دار مي شد يا بچه مي مرد يا مادر بچه ... اگه اين حرفها بود كه بايد همه زن و شوهر ها از هم اون موقع جدا مي شدن .... اي بابا بس كنين .. شماهم ... بريد خوش باشين و عشق دنيا رو كنين بچه مي خواين چي كار ... همش دردسر ...
حرفهاي عزيز همش تو گوشم بود ... شهرام آهسته رانندگي مي كرد و هر از چند گاهي نيم نگاهي به من مي كرد ... اما نه من ميلم به حرف زدن بود و نه اون جرات سر صحبت و باز كردن ... اما چشماش و نگاهاش يه دنيا حرف بود ... حالا كه كنارش تو ماشين نشسته ام و دارم از نردين دور ميشم و به سمت تهران مي ريم ... احساس مي كنم دلم واسش تنگ شده بوده .... واسه نگاهش ... واسه صداش ... واسه بدنش ... واسه آغوشش ....
دلم تنگ شده واسه رفتن به خونه ....
