تبليغاتX
بهار دل نازک من - پونه

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

 

عزيز پاي تلفن نشسته .. پشتشو به پشتي داده و داره به حرفها گوش ميده ... اون ور خط مامانه ... كه يه ريز داره حرف مي زنه ... مي دونم راجع به منه .... داره بهش ميگه يه جوري از خر شيطون بيارش پايين برگرده سر خونه و زندگيش .........

صحبتشون كه تموم ميشه ..گوشي رو مي گذاره سرجاش و همون جا به سمت من برمي گرده ميگه ... بهار مادر يه چايي واسه من بريز... ... از نرده  روي ايون بلند ميشم ...ميام سمت سماور... استكانو كه پر كردم ميام سمتش ... ميگذارم جلوش ....

پير شي دختر ... يكي هم واسه خودت مي ريختي ...

نه نمي خوام ....

پس پاشو از لب گاز اون ليوان آب گوشت رو بخور....

باشه امتحان كردم ...هنوز داغه.... مامان بود؟

آره ...بيا مادر اين تلفن و بذار لب تاغچه .. اين طور وسط راه نباشه ....

نعلبكي رو به سمت لبهاش برد و آهسته دميد تو چايي ... يه حبه قندورداشت گذاشت دهنش و چاي رو سركشيد... داشت دوباره تو نعلبكي چاي مي رخت كه گفت امروز گرگ و ميش هوا ميريم شاه توت بتكونيم ... مرباشو كه دوس داري .....

لبخندي زدم و گفتم آره عزيز..............

 

هنوز زير دلم درد مي كنه .... نمي دونم اين خونريزي تاكي ادامه داره ............خيلي سخته .... از خواب كه بيدار مي شم ..چشمام سياهي مي ره ....عزيز ميگه از ضعفه ... بايد خوب غذا بخوري ...بلكه يه پرده گوشت بياد رو تنت ............بعد از ظهر پونه اومد دنبالم ...رفتيم باغشون ... ته باغ يه درخت توت پير دارن كه بقول پونه از بر اوفتاده فقط برگ داره و سايه .... زير درخت يه آلاچيق ساختن كه روشو برگ مو پوشونده .... پونه برگ موها رو از شاخه جدا ميكنه و ميگذاره دهنش ...گاه به گاه هم ساقه هاشو مي مكه .... مي گه از بچه گي عاشق برگ مو بوده البته اونها به برگ مو ميگن تغ......ميگه امتحان كن .... مي گم آخه نگاه كن يه لايه خاك روش نشسته .... مي خنده ميگه خاك اينجا تميزه ... بخور خوشمزه ترشم كرده ... خنده ام ميگيره ... امتحان كردم ... طمع ترشي داره ... طمع طبيعت .. خاك ... باغ ... روستا ... پونه ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  |