تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

اومديم خونه جديد ... يه خونه بزرگ ... اساس كشي يك هفته طول كشيد ... كشنده و اعصاب خرد كن ... تو اين يه هفته سر كار نرفتم ... تمام فكر و ذكرم اين بود كه تو اين جابجايي وسائلم صدمه اي نبينه ... پارسال كه واسه خريدشون كل تهران رو زير پا گذاشته بودم و هر چي كاتالوگ و سايت لوازم خونگي بود رو سرچ كرده بودم كه بتونم بهترين و مناسب ترين وسائل رو تهيه كنم ... حالا وسواس زيادي داشتم كه اين لوازم كه به سختي ست شده بود خراشي ... ضربه اي ... چيزي نبينه ... تا جائي كه شد و امكان داشت ... اين كار رو كردم ولي ... باز هم اساس كشي بدون خسارت معنا نداره ...

اما خونه جديد ... احساس جديد ... زندگي نو ... رفتار ................ نميدونم نو يا قديمي ؟

خونه ما سه تا اتاق خواب داره يه آشپزخونه مربعي خوشكل يه حال پذيرايي ال .... ما طبقه دوم اين ساختمان ساكن شديم ... يكي از خوابها رو شهرام برداشته ... يكي من و يكي هم اشتراكي ... حالا كه وسايلو چيديم مي بينيم كه خونه يه خورده فضاي خالي داره كه بايد دوباره يه سري وسيله بهش اضافه كنيم ... امروز مي ريم بازار مبل يافت آباد ... قرار كتابخونه ... جاكفشي ... و شايد دكوري تهيه كنيم ... سايت ايكيا بهترين گزينه واسه ايده گرفتنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بعضی وقتها واقعا خدا رو از ته دل شکر می کنم ...

شهرام هر هفته بین ۲ تا ۴ روز ماموریت خارج از تهران داره ... درسته دلم واسش تنگ میشه و بعضی وقتها تازه دلشوره تو راهشم دارم ... ولی روی هم رفته از اینکه نیست خوشحالم ... بقول سابینه دوستم میگه تو خیلی زود رسیدی به اونجایی که مامان باباهامون بعد از بزرگ شدن ماها رسیدن ... دقت کردی مامان باباها از اینکه یکی شون تو خونه نباشه احساس آزادی و استقلال شدید دارن ... من هم همین طوریم ... اون موقعها که عقد بودیم خیلی تحمل این وضعیت برام سخت بود اما الان نه ... دوست دارم .... بخصوص پنج شنبه ها ... اونم صبح ... تیراژه .. میلاد نور ... گلستان ... و یه عالمه جاهای خوبه دیگه ....

امروز رئیس نیست ... در ضمن یکی از همکارها هم پدرش فوت شده و مراسم ختمش ساعت ۳ تو مسجد بازار تجریشه ... من و دوستم شیرینه می خوایم یه سر بریم  و هدف اصلی تجریش گردی و پاساژ قائمه ........

هفته پیش پنج شنبه تیراژه بودم ... دنبال رژ لب صورتیه صدفی .... که موبایلم زنگ خورد ....

بعله

سلام

سلام

کجائی؟

ااااااااااااااااااااا ..... رفتم بگم جلوی در خونه ام که خانم فروشنده گفت: خانم رژلب شماره ۷۶ مون تموم شده ...

چی چی تموم شده ؟

اه ... اومدم بیرون ... می خواستم لوازم ارایش بخرم ... تو خوبی ... چه خبر؟

 هیچی ... هر وقت خریداتون تموم شد تماس بگیر........

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود...................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

با اينكه كار كردن توي محيط خشكي مثل اداره ما خيلي سخته و مي بايست همه چي رو رعايت كني مثل پوشش و حجاب و زر و زيور و آرايش و بالاخره همه چي ... ولي يه روزهايي و يه شبايي چنان دلگير و افسرده و بي طاقت يه يه ساعت پشت ميز نشستن مي شدم كه دلم مي خواست مثل سرمه به چشمام بكشم ..

تو واحد قبلي كه نشد كاري دست و پا كنم ... حيف چون علاوه بر كم بودن حجم كارش ... كارمنداي بهتري هم از لحاظ طرز تفكر داشت ... يه جواريي نسبتا با كلاس تر بودن ... ولي هچي به از كاچي ..اگه مي گفتن بيا و آبدارچي هم بشو بازم با سر و كله مي يومدم .... تو اين واحد شغل شريف تايپ دارم ... درسته با مدرك و پست و سمت قبليم زمين تا آسمون فاصله است ... و اصلا روم نمي شه جايي مطرح كنم ... ولي چه بايد كرد ... هم تايپست شدم هم منشي ... اين و تو پرانتز گفتم ... چون اگه خداي نكرده شهرام بويي از اين مطلب ببره دودمانم به هوا مي ره ...

هنوز نمي تونم راجع به رئيس حرفي يا نظري داشته باشم ... فعلا كه همه چي خوبه ... متولد سال ۴۵مدرك فوق ليسانس سمت هم تقريبا قلمبه ... صبحها معمولا ۳۰/۸ تو دفتره ... عادت بدي كه داره بايد قبل از اون در دفتر باز بشه بقول معرف آب و جارو بشه تا تشريف فرما بشن ... و ديگه اينكه دو بار در روز بايد واسشون ميوه برد ... اين كار هم بايد من انجام بدم نه آبدارچي ها ... و مورد ديگه اينكه تمام اتصالات تلفني رو بايد به انگليسي براشون وصل كنم ...

خدا مي دونه چقدر از اين كارهاي پست بدم مياد ولي از اينكه مدرك دانشگاهي داشته باشم و بقول يلدا خداي اكسل و پاورپوينت باشم ولي بشينم تو خونه بهتره .... فقط ۶ ماه تحمل اين وضعيت مي تونه پاي منو مجدد تو سازمان محكم كنه تا بتونم برگردم سر شغل و كار قبلي ............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بعد از ۲ ماه دوندگی از محل کار سابقم آن لاین شدم .... بالاخره شدم کارمند ... مثل سابق ...

از همه دوستان بابت همه چی تشکر و عذر خواهی می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  |