تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

پنج شنبه واسه خرید کفش رفیتم میلاد نور ... ... سعی کردم واسه خاطر این بگیر بگیر های اخیر هم کمتر آرایش کنم و هم مانتوی ساده تری بپوشم .... وقتی داشتیم از در خونه بیرون  می رفتیم نگاه تحسین آمیز یا شاید هم غرور آمیز شهرامو دیدم ... همون نگاه شیطنت امیز همیشگی اش بود ... حتما داشت با خودش می گفت این دوران باعث شده بهار از افت و خیر بیوفته ....  یه لحظه مثل سگ ازش بدم اومد ... اما به روی خودم نیاوردم ...نمی دونم کم حرفی هام باعث  شده شهرام یواش یواش برگرده به رفتار گذشته اش ...

میلاد نور مثل همیشه شلوغ بود ... و مغازه ها الکی شلوغ ... انتخاب می کردن ..امتحان می کردن ... بالا .. پایینشو می دیدن .. بعد هم قیمت می گرفتن و طبق معمول ... نه زیاد خوشم نیومد

شهرام بغل به بغلم راه می یومد ... وقتی ازش نظر می خواستم میگفت خوبه ... قشنگه...

سعی کردم دست بذارم رو کفشهایی که به قول اون قدیمای شهرام که تا می گفتم اون و ببین چطوره ؟ می گفت : چی اون ؟ یعنی فک می کنی به شخصیت تو میاد که این مدلی بپوشی ؟ نه اصلا .. یه سادشو انتخاب کن ...

یه کفش با پاشنه بلند زمینه اصلی سفید با گلهای قرمز شقایق ... شاید اگه نمی خواستم امتحانش کنم و در شرایط عادی حتی از تصور اینکه بخوام حتی پام بکنم هم حالت تهوع می گرفتم ... اما این لحظه هیچ چیز برام مهم نبود جزء امتحان شهرام و اینکه آیا نگاهشو موقع بیرون اومدن درست تشخیص دادم یانه ....

یه نگاهی انداخت و اول به اشتباه بغلیشو نشون داد و گفت اونو می گی؟ گفتم نه نه کناریش... ببین اون که روش گله قرمزه ... بعد سریع برگشتم تا تغییر  حالت صورتشو ببینم ... مثل همیشه که داره روی چیزی فک میکنه ابروهاش درهم رفت و بعد گفت : بد نیست ...

جلوتر از من وارد مغازه شد ... و با دست به فروشنده مدل کفش و نشون  داد و گفت سایز ۳۸

فروشنده من و منی کرد و بعد تعارف کرد تا بشینیم ...

تقریبا ده دقیقه دنبال سایز کفش گشت و سر آخر با سایز ۳۷ برگشت ... والا سایز ۳۸ رو تموم کردیم ... البته فک کنم شما ۳۸ نباشی ها ... این و امتحان کن... کیفمو دادم دست شهرام و بعد لنگه راست و گرفتم و پوشیدم ... تا اینجا بد نبود و اندازه شد ... حتی نگاه کردن بهش احساس املی شدید به ادم دست می داد چه برسه به پوشیدنش و استفاده کردنش... لنگه دوم رو خواستم... شهرام خیلی خونسرد نگاه می کرد ... داشتم کم کم به خاطر اون لحظه که ازش بدم اومده بود پشیمون می شدم ... وقتی واستادم  و شروع به راه رفتن کردم واسه خاطر پاشنه های میخی بلندش احساس کردم پنج انگشت پامو یه انبور گاز گرفته ... سریع برگشتم و گفتم نه خیلی تنگه ...

دوباره همون نگاه پیروزمندانه شهرام

تا ساعت ۱۰ شب هر چند دقیقه شوک اساسی به شهرام وارد می شد و بعد به خیر میگذشت ... خلاصه تا لحظه آخر چیزی انتخاب نکردم و دیگه خیلی خسته شده بودم واسه همین پیشنهاد دادم که برگردیم ...موقع برگشت یکی از پشت سر صدام کرد:

بهار.. بهار

برگشتم چهره اش آشنا بود ... آره ... سالومه ... دوست دوران دانشگاه ... سال اول دانشگاه ازدواج کرد و رفت اصفهان ... فک می کردم دیگه نبینمش ... می گفت بعد از دو سال برگشتن و ادامه درسشو توی یکی ازدانشگاهها گذرونده البته با کلی پارتی بازی ... یه پسر بچه ۳ ساله تو بغلش بود ... با چشم های سبز ..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بعد از ظهر فوق العاده کسالت آوری دارم ... دیگه سر کار نمی رم ... و روزها تو خونه هستم ... معمولا  ساعت ۶ بیدار می شم و لباس پوشیدن و بیرون رفتن شهرامو از زیر پلکهای سنگینم می بینم ... بعضی وقتها هم ... به محض بلند شدن شهرام از رو تخت فورا بالشتو کش می رم و بغل می کنم ... اینطوری خواب شیرین تری رو ادامه می دم ... تا حول و هوش ۳۰/۷ یا ۸ وول می خورم ... بعد با بی حوصلگی بلند میشم ... معمولا چایی نمی خورم ... و به طبع صبحانه

ناهار حاضری و همه تلاشم برای درست کردن یه شام درست و حسابی است که شهرام می یاد خونه ...

دارم کم کم بی حوصله میشم ... من به کار عادت کرده بودم ....

لیستی از بهترین رمانهای از سال ۸۰ به این  ور رو تهیه کردم و هر ۱۰ روز یکبار بعد از این که یکی رو خوندم می رم کریمخان و بر اساس لیست بعدی رو می خونم ...

کتابی که الان دارم تمومش می کنم .... چراغ هارا من خاموش میکنم (زویا پیرزاد) ... فوق العاده کسالت آور ... اولین کتابیه که از این نویسنده می خونم ... به خاطر تشویق های ژاله دوستم این کتاب رو به لیست اضافه کردم ... اما حالا پشیمون شدم ... همیشه از نویسنده هایی که یکجورایی به سبک رمانهای خارجی نگارش می کنن متنفر بودم .

امروز یاد پونه افتادم ... قرار بود تا آخر این ماه عروس بشه ... دلم هواشو کرده ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

خونه خیلی شلوغ و پر رفت و امد بود .... هرکه گوشه ی کاری و می گرفت و یه جو هم همه و غوغا به پا بود ... چند تا خانم هنوز تو اتاق عقد مونده بودن ... آخه دکوراسیون و تزئینات هنوز به پایان نرسیده بود... تند تند کارا انجام می شد... واسه ساعت ۲ وقت آرایشگاه گرفته بودم ... مراسم عقد ساعت ۴ برگزار می شد ... تو این فاصله نمی دونستم این خونه بهم ریخته آماده و مرتب میشه بالاخره یانه ....

شهرام با یه سبد گل خیلی بزرگ وارد شد... جلو پاشو نمی دید ... بردیا راهنماییش می کرد که زمین نخوره ... یه سبد گل ارکیده ... دلم غش می رفت ... هم همه ... هیاهو ... بریز بپاش.... دلم گرفته بود ... همیشه توی این جور جاها که همه شادن ....من غصه ام میگیره ...

از خونه اومدم بیرون ... تو راه پله ها ریسه های نورانی خیلی ظریف کشیده بودن... همه جا پر نور بود...

ساعت ۵/۱ شده ... دنبال کیفم می گردم .. سعی می کنم ..زیاد جلو دست و پاها نباشم ... پالاخره کیفم و پیدا کردم ... شهرام سرش شلوغه ... هنوز اتاق عقد اماده نیست ... اومدم پیش خان جان .

خان جان ... من ساعت ۲ آرایشگاه دارم .... شهرام اگه پرسید کجاست ... بگو رفت آرایشگاه ... خودم با آژانس می رم و بر میگردم ...

سرشو تکون داد ... یعنی باشه ...

می دونستم سراغمم نمی گیرن ... آخه سرشون خیلی شلوغه

کار آرایشگاه نیم ساعتی بیشتر طول کشید... دلهره دارم ...

تنها چیزی که مضطربم می کرد این بود که دیر برسم ... وقتی رسیدم ... خونه همون هیجان و بی قراری ۲ ساعت پیش رو داشت ... منتها وسایل همه جمع شده بود .. تر و تمیز

اما هنوز در رفت و آمد بود.... از پله ها بالا رفتم ... وارد اتاق مجردی های شهرام شدم ... بعد از عقد با من این اتاق ... اتاقی بودکه اگه من شب اینجا می موندم همین جا می خوابیدم ... یه پنجره کوچیک داشت با پرده تور سفید و یه والن خیلی کوچولو ساتن زرشکی ... یه تخت یه نفره با چوب گردو ...که یه ملحفه سفید روش رو پوشنده بود ...یه آینه چوبی به دیوار ... یه جالباسی ... و یه کمد دیواری ... به اضافه چند تا عکس یادگاری از دوره دانشجویی شهرام و چند تا عکس ا دوره عقدمون که به دیوار زده شده بود... به در کمد کت و شلوار مشکی شهرام تو نایلون خشک شویی آویزون شده بود ... پس الانه باید پیداش بشه ... ساعت بسیت دقیقه مونده به ۵ هنوز خبری از عاقد و عروس و داماد نیست ....

در کمد و باز می کنم ... یه نگاه به لباسم انداختم ...تمیز و مرتب و شیک ...

یه پیراهن دکلته ساتن یشمی با  یه لایه نازک گیپور سبز ..... این انتخاب خودم بوده ... شهرام واسه خریدش نیومد .. کار داشت ... برعکس همیشه که باید نظر نظر اون باشه که من چی بپوشم چی نپوشم ... اینبار هیچ تمایلی به اومدن و نظر دادن نداشت... یه مقدار شک داشتم ... هنوز هم از اخلاق گذشته اش می ترسیدم ... اما دل و به دریا زدم ... تنم کردم ... لباس به تنم زندگی دوباره داده بود....

درباز شد شهرام با تن پوش حمام وارد اتاق شد ... اول جا خورد ... فکر کرد اشتباهی اومده تو اتاق... اما بعد وایستاد ... یه نگاه شیطنت امیز و یه خنده مسخره گوشه لباش نشست ... خیلی به خودت رسیدی بهار خانم ...........

مراسم عقد خواهر شهرام با وجود خسته کننده بودنش به پایان رسید .... و بالاخره بعد از یه هفته سر در گم بودن شب به خونه برگشتیم ... خسته و تشنه خوابیدن...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  |