تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

آدم وقتي شوهر مي كنه ديگه مال خودش نيست .... مال شوهرشه و بايد با ساز اون برقصه ... اگه بخواي لجبازي كني  و حرف حرف خودت باشه مطمئن باش روزگارت سياهه ... اونم مرد بدي نيست ... ببين هر مرد ديگه اي بود ول مي كرد مي رفت وقتي مي ديد كه زنش از همه چي بريده ... درسته .. حالا يه اتفاقي اوفتاده و اون طوري كه شما مي خواستين نشده ولي ... اي بابا دلتونو بذارين پيش دل ما ... اون زمانها دختر ۱۲ .. ۱۳ ساله شوهر مي دادن سر سال بايد بچه دار مي شد يا بچه مي مرد يا مادر بچه ...  اگه اين حرفها بود كه بايد همه زن و شوهر ها از هم اون موقع جدا مي شدن .... اي بابا بس كنين .. شماهم ... بريد خوش باشين و عشق دنيا رو كنين بچه مي خواين چي كار ... همش دردسر ...

حرفهاي عزيز همش تو گوشم بود ... شهرام آهسته رانندگي مي كرد و هر از چند گاهي نيم نگاهي به من مي كرد ... اما نه من ميلم به حرف زدن بود و نه اون جرات سر صحبت و باز كردن ... اما چشماش و نگاهاش يه دنيا حرف بود ... حالا كه كنارش تو ماشين نشسته ام  و دارم از نردين دور ميشم و به سمت تهران مي ريم ... احساس مي كنم دلم واسش تنگ شده بوده .... واسه نگاهش  ... واسه صداش ... واسه بدنش ... واسه آغوشش ....

دلم تنگ شده واسه رفتن به خونه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

عزيز پاي تلفن نشسته .. پشتشو به پشتي داده و داره به حرفها گوش ميده ... اون ور خط مامانه ... كه يه ريز داره حرف مي زنه ... مي دونم راجع به منه .... داره بهش ميگه يه جوري از خر شيطون بيارش پايين برگرده سر خونه و زندگيش .........

صحبتشون كه تموم ميشه ..گوشي رو مي گذاره سرجاش و همون جا به سمت من برمي گرده ميگه ... بهار مادر يه چايي واسه من بريز... ... از نرده  روي ايون بلند ميشم ...ميام سمت سماور... استكانو كه پر كردم ميام سمتش ... ميگذارم جلوش ....

پير شي دختر ... يكي هم واسه خودت مي ريختي ...

نه نمي خوام ....

پس پاشو از لب گاز اون ليوان آب گوشت رو بخور....

باشه امتحان كردم ...هنوز داغه.... مامان بود؟

آره ...بيا مادر اين تلفن و بذار لب تاغچه .. اين طور وسط راه نباشه ....

نعلبكي رو به سمت لبهاش برد و آهسته دميد تو چايي ... يه حبه قندورداشت گذاشت دهنش و چاي رو سركشيد... داشت دوباره تو نعلبكي چاي مي رخت كه گفت امروز گرگ و ميش هوا ميريم شاه توت بتكونيم ... مرباشو كه دوس داري .....

لبخندي زدم و گفتم آره عزيز..............

 

هنوز زير دلم درد مي كنه .... نمي دونم اين خونريزي تاكي ادامه داره ............خيلي سخته .... از خواب كه بيدار مي شم ..چشمام سياهي مي ره ....عزيز ميگه از ضعفه ... بايد خوب غذا بخوري ...بلكه يه پرده گوشت بياد رو تنت ............بعد از ظهر پونه اومد دنبالم ...رفتيم باغشون ... ته باغ يه درخت توت پير دارن كه بقول پونه از بر اوفتاده فقط برگ داره و سايه .... زير درخت يه آلاچيق ساختن كه روشو برگ مو پوشونده .... پونه برگ موها رو از شاخه جدا ميكنه و ميگذاره دهنش ...گاه به گاه هم ساقه هاشو مي مكه .... مي گه از بچه گي عاشق برگ مو بوده البته اونها به برگ مو ميگن تغ......ميگه امتحان كن .... مي گم آخه نگاه كن يه لايه خاك روش نشسته .... مي خنده ميگه خاك اينجا تميزه ... بخور خوشمزه ترشم كرده ... خنده ام ميگيره ... امتحان كردم ... طمع ترشي داره ... طمع طبيعت .. خاك ... باغ ... روستا ... پونه ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

نردين بهشتي رو دامنه البرز ... با درختهاي بلوط و صنوبر ...... باغهاي گردو و بادام...

تپه هاي سرسبز................. اينجا جايي است كه آرزوهاي له شده يك زن 22 ساله  رو ترميم ميكنه ....

 

 

 

 

 

( بخاطر اینکه به کسی سر نمی زنم معذرت..... سرعتم پایینه ... به سختی کانکت میشم... از همه تشکر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

دلم برات تنگ شده ... شبها خوابم نمي بره ....... ميشنوي ... مي دوني چقد مي خوامت ... ترو خدا برگرد... بهت احتياج دارم..............................................

اين چندمين باريست كه پيغام شهرامو از روي موبايلم پاك مي كنم .... ديگه حتي نمي خوام صداشو بشنوم ...

اينجا نردين زادگاه پدري من هست ... وجود مادر بزرگ ... خونه اش ... حياطش ... باغش ... مرغ و خروس هاش ... گوسفنداش و آب و هواي ده به من آرامشي عميق داده كه حتي ديگه نمي خوام برگردم به گذشته سياه و تلخم ... آره اينجا شايد موبايل خوب آنتن نده ... اينترنت سرعتش پايين باشه يا بعضي وقتها اصلا نباشه ...  ويا سكوت شبهاش تو رو ياد قبل بندازه ... ولي خوردن شير تازه دوشيده از گاو ... راه رفتن روي علفهاي سبز ... درد و دل با عزيز ... دوست شدن با پونه دختر همسايه ... آب دادن گلهاي رز و آهاري باغچه ... جمع شدن در و همسايه و آشنا و فاميل دور هم و ديدن برنامه هاي ماهواره تا دل شب و بعدهم خوابيدن تو ايون ...زير پشه بند ... آره .... همه اينهاست كه باعث ميشه ديگه براي يه لحظه هم كه شده به شهرام و نگاه سردشو حرف و حديثهاي مادر و خواهرش فك نكنم ... آره ميدونم اون ديگه دوستم نداره ... يعني از اول هم نداشت ...فقط جذابيتهاي زنونه من بود كه احساس مردونه اونو تحريك مي كرد ... و حتي تحريك شدنش واسه داشتن يه موجودي از جنس خودش بود ... و حالا كه نيست او هم نيست .

... مي دونم كه دوباره دلش واسه برجستگيهاي بدنم تنگ شده ... ولي بهارساده قديمي خيلي وقت  كه مرده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  |