و از کسانی هم که باور دارند من دروغگو هستم ... ممنون....
فکر می کنم دیگه نه حوصله ای باشه واسه دوباره اومدن و نه امیدی....
ساعتها انتظار
و از کسانی هم که باور دارند من دروغگو هستم ... ممنون....
فکر می کنم دیگه نه حوصله ای باشه واسه دوباره اومدن و نه امیدی....
اینجا همه چی سبزه.... یه دشت سبز ... پر از گلهای سفید حسرت .... پر از درخت .... رودخونه ... جنگل ... کوه .... پرنده ... یه خورشد گرم و تابان .... اینجا همه چی خوبه .... ولی من فقط تشنه ام ... تشنه ...
اینجا تو دل این همه سبزی یه خونه است ... یه خونه دو طبقه ... با یه حیاط که توش یه درخت گیلاس و یه درخت زردآلو و یه درخت سرو هست.... یه حوض کوچولو وسط حیاط ... با دو تا ماهی قرمز... زیر راه پله ها یه اتاقک چوبی که دور و برش و یه درخت مو پوشونده ...یه دختر بچه با یه پیراهن سفید که یه کمر ساتن قرمز داره با موههای کوتاه و چتری های تو صورتش از تو اتاقک پرید بیرون .....داره می دوه طرف زيرزمین ... پله ها ... یکی ... دوتا ... سه تا ... اینجا زیر زمینه ... یه اتاق دراز و تاریک ...به هیچ جا نگاه نمی کنه مخصوص به ته زیر زمین تاریک .. مامانش هروقت از دستش ناراحت میشه بهش میگه اگه شیطونی کنی تو زیر زمین زندونیت می کنیم ... اونجا یه عالمه سوسک و عقرب و عنکبوته .... چشماشو بسته ... آهسته قدم بر می داره... یهو جلو پاش خالی میشه ..... یه جیغ
يك هفته گذشته و من 14 كيلو وزن كم كردم ..... شهرام يك سال پير تر شده .....
فقط هشت هفته اش بود .... ولي حالا نه ديگه وجود داره و نه ديگه بر مي گرده .... حالا تو يه لگن استيل پر از خون غوطه ور شده ...
اينجا همه چي سياه شده .... به غير از دل من كه خونه و قرمزه...................................................
حالم زياد خوب نيست ... چند روزي رو كامل خونه ام ........................
مي ترسم ... خدايا ... مي ترسم .............................
خدا كمكم كن...........
دو تا دایره بود تو همدیگه ... یه دایره بزرگتر.. یه دایره کوچیکتر... دایره کوچیکه ... تو دایره بزرگه بود ... وسط دایره کوچیکه یه هاله بیضی شکل بود که توش یه چیزی اندازه نخود تند تند بالا پایین می رفت ...
خیلی کوچولویه می بینی .... اون که داره تندتند می زنه قلبشه .... مبارک باشه ... زنده و صحیح و سالم ....
شهرام قلب نی نی مون و ببین واسه من و تو چه تند تند می زنه ....
شهرام بعد از ده روز ماموريت به تهران بر گشته ... از قلم پاي گاو بگير تا باسلق و كلوچه و دل و جگر .. سوغات آورده ...
وسط حال بين همه پلاستيك ها و پاكتهايي كه شهرام آورده نشسته ام ... حرص شديدي براي خوردن همه خوراكي ها دارم ... از هر كدام تا جايي كه دلم را نزده باشد مي خورم.... بين همه پاكتها پلاستيكي قرمز رنگ خودنمايي مي كند كه تا به حال در امان بوده ... تا جايي كه دستم دراز مي شود كمرم را خم مي كنم ...
داخل پلاستيك كادويي با زر ورق خودنمايي مي كند ..با هيجان باز مي كنم .. واي ... يه پيراهن ....
اما نه پيراهني كه سايزش ده برابر الانم هست ...
شهرام اين چيه ؟
لباس بارداري
حالم بد مي شود ... انگاري حالم گرفته مي شود ... ياد قلم هاي پاي گاوي مي افتم كه از تبريز آورده ... الان بويش را هم احساس مي كنم ... دارد مي آيد ... بالا مي آيد ... به سمت دستشويي مي دوم ....
شهرام شانه هايم را ميمالد ... همه خوراكي هايي كه نيم ساعت پيش با ولع خاصي مي خوردم ... الان درهم و برهم در كاسه دستشويي در آب غوطه مي خوردند .... چشمايم را مي بندم ... همچنان كاسه دستشويي و محتوياتش روبرويم نمايان و رقصان است ... چشمهايم را مي بندم ... سياهي مطلق ...
نيم ساعتي است كه روي تخت دراز كشيده ام و آرام گريه مي كنم ... شهرام گوشه تخت كنار من نشسته و اشكهايم را پاك مي كند... لبخند كمرنگي روي لبانش نشسته و مرا نگاه مي كند ... لجم مي گيرد ....
به چي اينجور مي خندي...
كي عزيزم ... من .؟؟؟
آره .. تو
نه خوشگلم ... چند ماه ديگه رو مجسم مي كنم كه بايد اشكها و گريه هاي يكي ديگه رو ببينم ... نازش كنم .. براش لالايي بگم ...
............................................................................................................................
امشب مهمون دارم ... مي خوام ماكاروني درست كنم ... شهرام ميگه : نمي خواد از بيرون شام مي گيريم .. اگه بري سراغ سرخ كردني دوباره حالت بد ميشه .... ولي من مي خوام خودم شام درست كنم ... امشب مهمون دارم .. قراره يكي از دوستاي دوران دبيرستانم بياد ... شهرام اونو نديده ... بنظرم اون تنها كسي هست كه در دوران دبيرستان تاثير زيادي تو زندگي من گذاشت ... آوين دختر لاغر اندام و قد بلنديه كه معمولا تك لباس مي پوشه ... رقابت تو درس خوندن و در عين حال شيطنت كردن تو چهار سال دبيرستان ... انگيزه اي بود كه آوين باعث شد ..من تو اون چهار سال واقعا خوب درس بخونم و رشته خوبي تو دانشگاه قبول شم ...
حالا كه دارم فك مي كنم مي بينم ابوذر هم تو زندگي من تاثير زيادي گذاشت ... نرسيدن ما بهم ... دليلي شد كه من بسمت عشق شهرام كشيده بشم ... و بعد هم عاشق شدن و بالاخره هم ازدواج .....
يكي ديگه از چيزها يا كسايي كه بازم هم به نظرم تاثير عمده اي تو راه و روش زندگيم داشت .. مطب خانم دكتر ژينا طاهريان بود ... رفت و آمد يكي دو باره من قبل و بعد ازدواج به اونجا ... و ديدن خانم هاي باردار و صحبت از ني ني هاي تپل مپل ... ديدن رفتار شوهراشون كه عزيزم بشين خسته نشي .. عزيزم كيفتو بده من سنگينه ... عزيزم دستتو بده من نيوفتي ... عزيزم واست شير موز گرفتم ... اگه اين بخوري فلان و بهمان ... و حرف و حديثهاي شهرام باعث شد كه من هم قبول تحمل اين دوره سخت رو كنم ...
بالاخره خيلي ها تو زندگي تاثير ميگذارن ... چه + و يا چه - ....... حالا من تو زندگي ديگران چه تاثيري داشتم نمي دونم ...
شهرام ميگه از وقتي تو اومدي تو زندگيم ... درهاي رحمت خدا واسم باز شده ... روزيم زياد شده