تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

چشماتو ببند ... آروم بیا تو اتاق ... . . .  یواش یواش......

حالا می تونی چشماتو باز کنی ....................

.

.

نظرت چیه ؟ ... خوبه ؟

.

.

چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ خوشت نیومد؟

.

.

آخه من  از دست تو چی کار کنم ؟ دختر ! چرا اینقد منو دق می دی ؟ این چیه پوشیدی؟ از کجا آوردی؟

کی گفت بری لباس عروس بگیری؟با کی رفتی؟ آخه مگه کسی تنهایی میره لباس عروس میگیره ؟ آخه الان که وقتش نیست .. چرا اینقد عجولی ؟

.

.

.

الان یه یه روزی میشه هوای دلامون دوباره ابری شده !!!!!!!! من کاری نکردم !!!!!!!! فقط ذوق و شوق خرید لباس عروس داشتم ... لباسی که تو ویترین مغازه بود خیلی نظرم و چند وقتی به خودش گرفته بود.... دقیقا سایز و اندازم بود... نیازی به دوخت و دوز نداشت ... دست اول و شیک ... من هم دیروز بعد از اینکه از شهرام پول واسه خرید لباس شب عید گرفتم و اومدم بیرون ... هر کار کردم از فکرش بیرون نیومدم ... بالاخره خریدم ... ولی مثل اینکه فروشنده راست می گفت ...

لباس عروس و با داماد باید بیایی بخری ..........

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

چهار شنبه سوری .........................................

ما خونه هستیم جایی هم نمی ریم ...

حتی جلو در؟

حتی جلو در...............

ولی...................

همین که گفتم ...

.

.

 تازه اولشه خانم ... ...دوران خوب مجردی ... عشق ... حال ... تموم شد . تازه  یواش یواش هم از این هیکل باید بیایی بیرون ... تا ابد که نمی شه ... عین دختر بچه ها باشی ... هرچیزی تاوانی داره ... ازدواج و شوهر کردن تاوانش از هیکل اوفتادن ... میخوای کم کم مامان شی ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

شهرام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جانم ... بیا مثل دوست پسر ... دوست دختر ها .... بریم سینما .... من سرمو بذارم رو شونت ... تو هم دستت رو بذاری رو پام ... وقتی صحنه ها تاریک تر شدن از هم لب یواشکی بگیریم ....

چرا یواشکی؟

آخه مزه اش بیشتره !!!!!

خوشمزه ..........................

..

آخ .... صبر کن اگه دستم بهت برسه ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دیروز واسه اولین بار بهش گفتم " گمشو " یه جوری نگام کرد ... بعد بغض کرد .. اشک تو چشمامش جمع شد... همون جا رو تخت دراز کشید و مثل بچهها دستشو گذاشت رو پیشونیش...

یهو دلم خیلی گرفت ... شاید از دیروز تا الان هزار بار خودمو فحش دادم ... دلش شکست...

کاش اون لحظه لال می شدم ...می دونی چه احساس بدی دارم ؟ یه نیم ساعتی دور و ورش پلکیدم ... ولی فایده نداشت ... رفتم تو دنیای روزای اول آشنایی ... چه پاک و معصوم با هم آشنا شدیم ... چه بی آلایش عقد کردیم ... چه ساده دست همو گرفتیم ... چه پر شور همو شناختیم ...

یاد اولین شبی که با هم خوابیدیم افتادم .... هر دو تا یک ساعت اول فقط همو نگاه کردیم ... نه من دراز کشیدم نه اون ....چشام تو چشمامش بود .. می خواستم واسه اولین بار وجود یه مرد و حس کنم ... احساس جدیدی بود.... اولین تماس سر انگشتای اون رو پوست صورتم بود... چه لطیف چه نرم ... ساعتها از نیمه شب گذشته بود ...اما ....

 اولین تعبیرش از من این بود : لبهات مزه قلوه میده ...

و من طعم شیرین یه بوسه عاشقونه رو با همه وجودم چشیدم ...

 تمام فکرها و نقشه های من واسه شناختن بدنش تو اولین شب هم خوابیمون نقش بر آب شده بود ... چون اون واسه شناختن بدن من خیلی حریص تر و مشتاق تر بود ... گوی برنده تو دستاش بود...من تسلیم این میدان ... صبح اون شب ... قشنگ ترین طلوع خورشید رو توی کل زندگیم  دیدم ....

کاش لال شده بودم ...............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

چرا نسترن رها ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دنبال ماهی قرمز سفره هفت سین 

یه مشت گندم خیس شده تو آب و منتظر جوونه زدنش

سالنامه و تقویم و کارت پستال و ایمیل و ...

شلوار جین فاق کوتاه ... بلوز تنگ و چسبون بالای ناف .. البته فقط واسه زیر مانتو ...

کفش .. کیف ... میگن کیفه گنده مد........................

حساب کتاب و شمردن عیدی های هنوز دریافت نشده و نقشه و برنامه واسه خرجش بعد از سیزده

فکر و فکر واسه این که بعد از سال تحویل ...عیدیهارو چه جوری بدیم که با سال پیش فرق کنه... بوس و ماچ و ملچ و ملوچ و ... فرستاده نشدن اس ام اس ....بوی عطر و ادکلون و ....

گل پامچال و سنبل سفید و صورتی ...

.

.

.

از شب هیجدهم می ترسم ... امسال عید مثل سالهای قبل بوی بچه گی نمیده ...

بزرگ شدم ...

خدارا شکر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

هیجدهم ماه دیگه شب عروسیمه .... کلی کار دارم ... کلی گرفتاری ... هنوز ۷۰ درصدمش پیش نرفته .... دلشوره دارم ... سردرد دارم ... شبها موقع خواب گریه ام میگیره ... نه خوشحالم .... نه ناراحت ... مثل اینه که افتادم تو یه محیط خلاء ... گیجم ... فشارم دائم بالا پایین میره ... از همین الان احساس می کنم باردار شدم ... حالت تهوع دارم ... اشتهام یهو زیاد میشه ... یهو کم میشه ... پای چشمام گود و سیاه شده ... از ریخت افتادم ... احساس میکنم موهام کم شده ... فکر می کنم همه تاجها واسه سرم گشادن ... احساس می کنم باسنم بزرگ شده و  لباس عروس تنم نمیره ... چشمام میسوزه ... مثل اینه که یه شب تا صبح درس خوندم و الان سر جلسه امتحان نشستم ولی هیچی یادم نمی یاد ... میخوام با همه دعوا کنم ... سر همه داد بزنم ... دلم میخواد هر چی فحش تو دنیاست به همه بگم ... مخصوص همکار روبروییم ... چند شب پیش خواب دیدم ... دارم زدن ... اینقد تو خواب گریه کردم .. و جیغ کشیدم که شهرام با یه مشت آب تو صورتم بیدارم کرد .. یه ساعت مثل بید لرزیدم و گریه کردم ...

خدایا شکر

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

سرم خیلی درد میکنه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

هوا داره یواش یواش بهاری میشه .....

بله ....

دم دمای عید مردم چه شور و حالی دارن ... خیابونها شلوغ میشن بیشتر از همیشه باید تو ترافیک بمونی ...

اوهوممممم

از اتوبان برم که مشکلی ندارین ...

نه ....

خوبه ....

از سر کار برمی گریدن ؟

بله ....

چهرتون خسته اس...

............

من هم کمی خسته ام ... دوست دارید باهم یه رستوران بریم آبمیوه ای ... کیکی.... چیزی بخوریم و کمی با هام صحبت کنیم ....

نه خیر آقا خیلی ممنون...

چیه ناراحت شدین ؟

بله ...

من قصد ناراحت کردنتونو نداشتم ... فقط چون تنهام میخواستم تنهاییمونو با هام باشیم ....

من شوهرم دارم آقا .....

نه ... اصلا بهتون نمی یاد ... چهرتون خیلی دخترونه اس... خیلی معصومین...

مرسی نیاز به نظرات شما ندارم ....

این قد اخمو نباش... حالا چرا اینقد زود ازدواج کردی ؟ ... حیف نبود ... از جووونیت استفاده نکردی.... ؟؟؟ بچه چی؟ بچه هم دارین؟ ولی هرچی فک می کنم میبینم ... اصلا شبیه ازدواج کرده ها نیستی؟ اخه می دونی خانمها ازدواج که میکنن قیافه شون یه جور دیگه میشه .... چشماشون میگه که من زنم ....ولی چشماهای تو ..........دخترونه و پر از شرم و حیاست .... نگاه کن منو!!!

.........

.........

دوست  نداری جوابمو بدی؟ .... اخماشو نگاه ....

مرسی آقا من همین جا پیاده میشم...

باشه ... باشه ...دیگه هیچی نمی گم... وسط اتوبان که نمیشه پیاده شی...

اصلا موسیقی گوش میدیم... نظرت چیه ؟ پاپ دوست داری یا سنتی؟

ها؟؟؟

خیلی خوب ... دیگه هیچی نمی گم ...

.

.

.

فک می کنم دچار سو تفاهم شدی... چهرت خیلی درهم شد... من فقط ازت خوشم اومد... حالاکه میگی شوهر داری ... خوب هیچی دیگه .... ایشا ا... خوشبخت شی؟ کرایه هم قابلی نداره ... مهمون من ...

خیلی ممنون ....

.

وقتی از ماشین پیاده شدم .... تمام تنم یخ کرده بود ... دستام میلرزید ... نمی تونستم ... راه برم .... خدایا شکر...

شب همش این جمله شهرام تو ذهنم بود... سوار شخصی نشی .... داری میایی با اتوبوس بیا ...

خدا را شکر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

یه پیراهن خواب ... یاسی رنگ .... این و شهرام برام از مشهد خریده ....

حالا چرا اینقد بزرگ گرفتی ...

می خوام شبها موقع خواب وقتی می پوشی ... تنت توش گم بشه ....                                من پیداش کنم .................

دوست دارم ..........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دلم یه دنیا باهاش قهره

چرا پکری؟

چی شده ؟

قهری؟

نمی خوای به شوهرت بگی چی شده؟

دلت گرفته ؟

چیزی شده ؟ از کسی دلخوری؟ تو اداره چیزی شده ؟ از من دلخوری!!!!!!!!!!

یادت نره من دوستم دارم .... سکوتتم دوست دارم ... قهرتم دوست درام ....

به تیغم گز زنی دستت نگیرم

فکر نکنی الان که قهری  ... من دوست ندارم ... من عاشقتم ... من بی تو هیچم .... بیا بیا اگه دلت از من پره ... منو بزن ...بیا عزیزم ... بیا من مال توام ...بزن ... بزن .... که گرمیی دستات آرومم می کنه ...بخدا وقتی بهارم خزون میشه ... دلش ابری میشه ... من میمیرم .... بیا که تشنه لبهای داغتم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  |