تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

می دونی امشب چه شبیه ؟

نه .... شب چیه؟

یکم فک کن!!!

نمی دونم بهار جان ...خودت بگو عزیزم ...

بعد از ظهر از شرکت که می یومدم میدون ولیعصر پر بود از دختر و پسرهایی که واسه هم گل خریده بودن ... قلب خریده بودن ... دستاشون تو دست هم ...

خوب!!!

حالا فهمیدی امشب شب چیه ؟

نه ...

شهرام... یکم بیشتر فک کن ...

نمی دونم عزیزم ... خودت بگو ...

شب والنتاین

شب والنتاین ؟ خوب چی کار میکنن؟

یعنی تو نمی د ونی؟ کلک

نه ؟ چی کار می کنن...

شب والنتاین... شب عشق ... شبی که عاشقا ... نامزدها ... دوست پسر دوست دخترها ... زن و شوهر ها بهم کادو میدن ... میرن بیرون ... قدم میزنن ... دست هم و میگیرن ... واسه هم گل سرخ می خرن ...

خوب دیگه ....

همین !!!!!!!!!!!

حالا منظور ؟

هیچی ... تو که نیستی ... طبق معمول ... اگه هم باشی ... وقت نداری ... کار داری ... جلسه داری .......................منم دوست دارم باهم بریم بیرون ..پارک ...رستوران ....

بهارم ...عزیزم ...این کارها مال دختر پسرهای جلف که می خوان تو خیابون جلوی چشم دیگرون بهم ابراز علاقه کنن ... زن و شوهر ها که از این داستانها ندارن ...

.......... حتما می خوای بگی ابراز علاقه فقط زیر لحافه  .. ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

سلام........... مي دونم ازم دلخوري... مي دونم كه خيلي بيشتر از اين حرفها ازم انتظار داري... ميدونم نمي تونم اوني باشم كه تو تو روياهات ازم ساختي...

نمي دونم وقتي اين طوري ميشه بايد چي كار كنم .... بخدا ... بخدا ... همش از بي تجربگي و خاميه ... آخه ... آخه من تا حالا .......

شايد اگه تو هم به جاي من بودي همين كار رو مي‌كردي...من فقط مي خوام دركم كني... من و بفهمي ... احساسات زنونه من و لمس كني ... بدوني من چي ام .. كي ام ... و چرا بعضي وقتها آمادگي پذيرش تو رو ندارم ... اين يعني اينكه من تو رو دوست دارم ... با همه وجودم ...

تو رو خدا براي شناختنم يكم وقت بگذار... منو با دنياي مردونه خودت آشنا كن ... بيا بهم بگو چقدر دوستم داري ... اينطور بهم اخم نكن !!!!! بگذار بهت نزديك بشم ... تا ذره ذره وجودمو تقديمت كنم ... منتها بهم فرصت بده ... بيا منو با جزء به جزء اجزائت آشنا كن ...

دستت و بده به من ... بيا ... بيا جلو مي خوام انداممو لمس كني... ميخوام بهت بگم ... من يه زنم ... يه زن با يه دنيا پر از لطافت ... پر از احساس ... پر از نرمي .... پر از اشك ... پر از دلسوزي و از خودت گذشتگي... پر از شادي ... پر از شكنندگي...

ميخوام بدوني كه غرور صفر مردونت رو دوست دارم ... ولي كاري نكن كه از اين دوست داشتن . منتفر بشم ... مي دوني ... من مثل يه شاخه ام .... نذار زير سختي هاي وجود سر سخت و زمخت مردونت بشكنم... به من روح بزرگ و بخشندتو هديه بده ... مي دونم  كه داري ... بهم هديه بده ... 

بيا باهام حرف بزن ..ميدوني كه آرومم مي كنه ... بخدا گرمي وجودت. دلمو با اينكه يه دنيا باهات قهره  .. آب ميكنه ... ميشم همون بهار هميشگيت ...

بهم فرصت بده ... تو اولين مردي هستي كه وارد دنياي زنونه من شدي... اجازه بده قدم به قدم همديگر رو بفهميم ...

خانم صداقت ...خانم صداقت ... چيزي شده ... مشكلي پيش اومده ؟؟؟

نه .... يكم خسته ام ...

يه يه ساعتي ميشه سرتون رو ميزه ...گفتم شايد حالتون خوب نيست ....

نه آقاي فرامرزي... ديشب و خوب نخوابيدم ... الان يكم كسلم ...

ان شاءا... كه بهتر بشين ...ببخشيد مزاحم شدم ... آدرس سايتي رو خواسته بودين براتون آوردم ...

ممنونم

اگه خواستين من چند تا از مجله هاشو هم دارم ... البته  مال قديماش هست ... مي خواين براتون بيارم ؟؟

اوممم ... حالا يه سري به سايتش بزنم .. اگه چيزي دستگيرم نشد بهتون اطلاع مي دم.

باشه ... خلاصه ما در خدمتيم ...

شما لطف دارين ... ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

ميشه منو بوس كني؟

نه................................ فقط بوست كنم ؟؟؟

 ميشه منو بغل كني؟

فقط بغلت كنم ؟

اومممم .... ميشه نوازشم كني؟

فقط نوازشت كنم ؟

 نه ، دوباره بوسم كن ... تو چشمام نگاه كن و بهم بگو ... عزيزم شبت بخير ...

.

.

.

واسه شب بخير گفتن خيلي زوده ... عزيزم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

مگرش دستي از غيب برون آيد و كاري بكند ..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

ساعت نزديكاي ۳ كه شد ... يه برگه مرخصي ساعتي از تو كشو برداشتم و پرش كردم .

خانم مهدي پور اگه بخوام يه ساعت مرخصي برم بايد بدم برگمو كي امضا كنه ؟

آقاي قاسميان ....

اومممم... مرسي .. من ميخوام امروز ساعت ۳ برم ... اگه كاري چيزي نيست البته؟؟؟

نه خواهش مي كنم ... بفرمايين!!

مرسي...

هوا باروني بود... ولي يه بارون ملايم ... بعضي وقتها حس تو اداره موندن و ندارم ... دلم      مي خواد يهو بيام بيرون و واسه خودم راه برم .. مخصوص دلم مي خواد وسط بلوار كشاورز قدم بزنم...

ساعت ۳ بود ... چه حالي ميده اين موقع تو وليعصر ...اونم نزديكاي عيد بزني بيرون و بگردي...

اينها همشون كيف لوازم آرايشن ...

از اين مدل ... صورتي  دارين ؟؟

نه اين همين سه رنگ و داره ...

باشه آبي رو بر ميدارم ...

۸۶۰۰

بفرمائين

صدي دارين ؟

بله .... بفرمايين

.

.

.

چرم مشهد فروش فوق العاده گذاشته ...

الو كجايي

تو خيابون

تو خيابون واسه چي؟

دارم مي رم خونه ...

چي خبره اين موقع..

هيچي ... حوصله نداشتم .. مرخصي گرفتم ... حالا هم درام ميرم خونه

نيم ساعت پيش زنگ زدم همكارت گفت رفتي... موبايلتم ميگيرم در دسترس نيست... كدوم خيابوني؟

وليعصر

خيلي خوب ... تو خيابونها نگردي .. .سريع برو خونه ...

باشه

بهار نيم ساعت ديگه زنگ ميزنم ...

باشه ....

.

.

.

الو سلام ...  خوبي؟ 

مرسي

كي رسيدي؟

الان

چه خبره ... با چي اومدي

اتوبوس.. شما كه نمي زاري با شخصي بيام ... اتوبوسهام كه صد تا ايستگاه دارن ... تازه خوب رسيدم

اءءءءءءءءء ... آماده شو ميام دنبالت بريم ... يه خونه ببينيم ...

كجاس؟

همون سمتهاي خودمون...

باشه

.................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

میشه چراغ و خاموش کنی؟

نه !!! می خوام نگات کنم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

بيا بگو بهم دوستم داري .....................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

آشپزخونه اش اوپنه .. کف سرامیک .. شومینه ... کابینت ام .دی . اف ... دو خوابست و طبقه ۵ و آسانسور و انباری و پارکینگ هم داره ... نوسازو شیک ... سبک معماری داخلیش مدرنه ... جون میده واسه یه زن و شوهر جوون ... حالا عروس دوماد که دیگه عالیه ..

حالا می خواین یه سر بریم یه نگاهی بندازین .. حتما" خواهانش میشین ... چطوره !!!

از پشت میزش بلند شد دسته کلید و موبایلش و از رو میز برداشت و اومد سمت در تعارف زد و رفتیم بیرون ...

نمای خونه گرانیت ... بفرمائین ...

در باز شد و وارد شدیم ...

اینها خواب ها هستن .. اینم حمام و توالت و این هم آشپزخونه .. عروسک

.

.

.

یا کلا" این و از سرت بردار یا درست حسابی سرت کن که حتی یه دونه موتم از توش بیرون نیاد ... من که هرچی بهت میگم تو کار خودت می کنی ... مگه از اول بهت نگفتم من دوست دارم زنم پوشیده باشه ... نگفتم ؟؟؟؟  مگه نگفتم این طوری که میای بیرون جلب توجه      می کنی .. من دوست ندارم ..

آخه من چی کار کنم موهام نرمه ... هر کار کنم میاد بیرون ...

من نمی دونم ... یک کاریش کن ... موهات ... لباس پوشیدنت .. بد تر از همه آرایشت ...همه و همش ایراد داره...

منکه امروز آرایش نداشتم ... بعد از ۸ ساعت کار کردن تو اداره ..اونم پای کامپیوتر ... با چشمهای گود رفته و سیاه پاشدم اومدم بیرون ..بازم گیر میدی؟

من هر چی میگم تو باز حرف خودت و تکرار کن ...  ببخشید  خر نیستم می فهمم .. تو بنگاه یارو چطوری نگات می کرد ؟؟

خوب ... پس واسه همین ... به در دیوار خونه گیر می دادی!! با این اوضاع و احوال تا شیش.هفت ماه دیگه هم خونه ای درکار نیست .... ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ....

ربطی نداره... اصلا" خودم می رم دنبال خونه ... در ضمن  کلاس ورزش هم نمی خواد بری... برو بگو منصرف شدم ...پولتو بگیر ...

شهرام.....

همین که گفتم ... پاشو لباستو عوض کن ... یه بلوز آستین دار بپوش ... جلوی داداشت زشته ...

..............................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

کیس کامی رو گذاشتم بغل دستم ... تا آخرین جمله پست جدید مو نوشتم آرنجم خورد به پاور کیس و کامی خاموش شد. ادی داد و بیداد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

زندگي احد رو دوست دارم ... http://deteram.blogfa.com/
+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

يكم درد دارم ... يو جوريم ....

صبح حس بلند شدن ازخواب رو نداشتم ... دلم مي خواست تا ظهر مي خوابيدم ... هوا ابر بود و اتاقم تاريك ... مثل اينكه هنوز شبه ... لحاف رو كشيدم بين دست و پاهام و خودمو جمع كردم . سرمو بردم تو بالشتم و صورتم و چند بار مالوندم بهش... حس خوب خوابيدن ولم نمي كرد. نور چراغ آشپزخونه  از شيشه بالاي در افتاد تو و اتاق اندكي روشن كرد . مامان تو آشپزخونه بود صداي بهم خوردن استكانها موقع شستن كلا" بيدارم كرد . يه نيم ساعتي منوده بود تا مامان بياد به در بزنه و بيدارم كنه كه پاشمو و چاي بخورم و لباس بپوشم و برم كه از سرويس جانمونم ... خورشيد خانم كم كم از پشت ابرها اومد بيرون و اتاق خاكستريم و نور نارنجي اي فرا گرفت ... چقدر خوب بود اگه امروز اداره نمي رفتم.

بهتره سرويس خوابتو بذاري بعد از عيد بخري ...اون موقع هم محرم صفر تموم شده هم زمان تخفيف فروشنده هاست چون سرشون خلوته دنبال مشتري مي‌گردن... بذار هفتم هشتم عيد...

اين جمله رو خانم مهدي پور همكار روبروييم مي‌گفت... دل نگرونم ... مي ترسم به همه كارام نرسم ... ديگه وقتي نمونده...

شهرام يه تكوني به خودش داد و به سمت من چرخيد ... فكر خريد از ذهنم پريد ...به صورتش نگاه كردم ... مثل بچه ها خوابيده بود ... موهاش ژوليده و بهم ريخته ... مثل كف سينه اش... دستم بردم سمت بيني اش ... يكم تحريكش كردم ... يهو مثل برق گرفته ها صورتش و كشيد اونور ... بيني شو جمع و جور كرد و دوباره برگشت به حالت اول .. دستشو دراز كرد و بازو مو گرفت و كشيد و منو سر داد تو بغلش... و پاهاشو فقل دور كمرم كرد ... و بعد آروم سرشو ارود جلو همون طور كه خواب بود گوشه لبم و بوسيد و بعد سرش و كرد تو موهام و دو سه دقيقه نگذشت كه خوابيد ...

عادتشه دوست داره بالشتي ... پتويي ... ملحفه اي ... چيزي رو تو بغلش بگيره و بخوابه ...

احساس كردم چقدر دوستش دارم...

تسبيح و  از كيفم درآوردم ... اين چند روز تعطيلي مردم و تنبل كرده ... حالا صبح شنبه ... بيا بيبين چه ترافيكي.. ساعت ۸ هم نمي رسيم شركت ... از ۱۰۰۰ صلواتم ۳۰۰ تاشو فرستادم ... تو اين ترافيك بهتره بيكار نباشم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

شهرام یه ده روزی تهران نبود ... این آخریها دلم براش خیلی تنگ شده بود ... در واقع احساس  می کردم بی تابی های اونه که منو این طور دل تنگ کرده . این ده روز دوری باعث شده بود یکم دست از این غد بازیهاش برداره ... زود به زود زنگ می زد شاید روزی ۳ تا چهار بار ... البته فک می کنم یه کم هم حساس شده بود .

 الان کجایی ؟؟ بیرون نری ها هوا سرده !!!!!! سرما می خوری .... بعداز ظهر با سرویس اداره برو خونه ... سوار شخصی نشی ها... راستی عاشورا تاسوعا دنبال دسته ها بیرون نری .. زشته ...

سلام .. عزیزیم

سلام ...

خواب بودی !!

نه !!

آره صدات تابلوست

آره ... ساعت چند؟؟

۲

تا الان بیداری؟ داری چی کار می کنی؟

 فردا صبح کار هارو باید تحویل بدم ...    خوبی عزیزم ؟؟؟

مرسی ؟ تو چطوری؟

قربونت برم !! دلم خیلی برات تنگ شده ...

مثلا" چند تا ؟

قد تموم ستاره ها !!! می دونی چند تا ست ؟؟؟

نه!!!!

الان کجایی؟

وا .............. تو اتاقم .. رو تختم!!!!!!!

کی پیشت؟

هیچکی!!!!!!!!!! تنهام

تنها ؟؟؟

آره

مراقب خودت باش پیشو نیاد بخورتت!!!

بی مزه ..................

دوست دارم ... خیلی ... کاش الان پیشم بودی... می خوردمت ...

شهرام !!!!!!!!

جانم !!!

کی میای؟

معلوم نیست!!! ولی من دوست دارم ... فکر نکنی چون پیشت نیستم دوست ندارم ...

نه!!

بخواب عزیزم ... خوابهای خوشگل ببینی؟ یه بوس بده !!

بیا....

بوسسسس... شب بخیر

شب تو هم بخیر

خدافظ

خدافظ

دوری کار خودشو کرده بود ... .. حالا وقتشه ....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

فردا ۵ شنبه و پس فردا جمعه دو روز تعطیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

ساعت هول و هوش ۳۰/۸ شب بود تو مسجد محل با غزل و مامان نشسته بوديم .. يه ده دقيقه اي ميشد كه زيارت عاشورا تموم شده بود .. و مداح روضه اش و خونده بود ...تو مسجد هم همه بود كه صداي تق و توق بلندگو بلند شد و آخوند مسجد بسم ا... و قول و حولاش بلند شد و يه ده دقيقه زمزمه كرد و بعد ....

خانمي از من سئوال كرد كه ديشب خواب ديدم كه سفره انداختم و دارم خرما بين مردم پخش مي كنم ... يا بعضي ميان سئوال ميكنن كه اگه خواب ببينيم داريم نذري مي ديم !! حكمش چي هست؟ آيا بر ما واجب ميشه كه سفره بندازيم يا خيرات بديم ؟؟؟ يا نه ؟؟

اساسا" خواب منعا و مفهوم منطقي و علمي نداره و اون دسته اي هم كه بهش مي گن خوابهاي صادقه مربوط ميشه به يه قشر خاص از جمله امامان و معصومين كه داستانشون از عام جداست ....

مثلا طرف شب خواب مي بينه با خانمي همبستر شده ... صبح كه از خواب بلند ميشه بايد غسل كنه يا خير؟؟ سئوال من اين است آيا اصل حالت نزديكي در خواب به شما دست داد؟ آيا اصل واجبي غسل بر شما جاري شد؟ يعني حالتان مننقلب شد ... يعني مني از شما خارج شد؟ ؟ نه..... پس غسلي واجب نشده !!!!

در زمان قديم ... در زمان حكومت شاهان ... سه نفر بودن كه براي پيدا كردن گنج مدتها بيابانها و روستاها و كوههاي اطراف شهرشون رو مي گشتن ... تا اينكه بالاخره راه اصلي و مكان گنج رو پيدا ميكنن و براي حفاري آماده مي شن ... اما يكي از اين سه نفر در شبي كه قرار بر حفاري منطقه بود بيمار ميشه و نمي تونه با اون دو نفر ديگه به محل بره ... و در خانه مي مونه ... از قضا در خواب ميبينه كه به محل گنج رسيده و بعد از كلي كندن و كلنگ زدن به دو تا خمره پر از اشرفي و سكه طلا مي رسه باخوشحالي تمام خمره را از اشرفي خالي مي كنه و همه رو در خورجيني كه همراه داشته وارد ميكنه و خورجين كه حسابي سنگين شده بود به كول مي‌گيره ...  مسيري رو طي ميكنه و بعد از مدتي احساس مي كنه بسيار خسته شده ولي راه براي رسيدن به شهر و خانه خيلي مانده ولي با اين وجود سعي ميكنه هر طور شده راه رو ادامه بده ... در بين راه از خستگي زياد و سنگيني خورجين بر روي پشتش ... ادرارش خارج ميشه ... البته ببخشيد كه بي پرده سخن مي گم .... خلاصه در همون حال از خواب بيدار ميشه و مبينه كه از خورجين پر از طلا خبري نيست و اما جاي طرف خيس از ادارار ...

بنابراين خواب ديدن اين نيست كه چيزي را بر ما واجب يا نهي كنه ....

حرفهاي آخوند مسجد تمامي نداشت ... مسجد شلوغ شده بود .... درها و پنجره ها رو مردم باز كرده بودن كه ازدحام  جمعيت زياد احساس نشه واسه همين هم هوا سرد شده بود ...

نمي دونم اين حرف و حديثها چه ربطي به اين ايام داشت كه آخوند مسجد داشت مي گفت ولي به هر حال هر طور كه بود سخن را ادامه داد تا رسيد به ظهر كربلا و خلاصه .....

شب حوالي ساعت ۳۰/۱۰ اومديم خونه هم خسته بودم هم گرسنه ... ولي قصد كردم شبها شام نخورم ... حالا تا كي بتونم ادامه بدم ..خدا مي دونه ...

شبهايي كه شهرام نيست ميشه اين نقشه رو پياده كرد .. اگه اون باشه به زور لقمه مگذاره دهنم و نمي گزاره رژيم بگيرم ... دلم براش تنگ شده ... سه چهار روز ميشه نديدمش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

سلام ! چرا گوشي رو بر نمي داري؟

خواب بودم !

تا اين وقت صبح !

مثل جنابعالي كه ۸ شب مي خوابي!

من ديشب خسته بودم . حالم هم خوب نبود!!!!

مثل هميشه كي حالت خوب بوده ؟

ديشب كي رسيدي تهران؟

فرقي هم مي كنه؟

حالا چرا داد مي زني.....

..........................

دارم از بيرون بهت زنگ ميزنم .. من و مامان داريم مي ريم بازار خريد !! تو هم ميايي؟؟

نه !!

شهرام .... يه هفته كه نبودي !!! حالا هم اين قدر خشن نباش يه كم مهربون تر ...

ميگي چي كار كنم !! برات غش كنم

.........................

نه ... پس نمي يايي....؟؟؟

نه !

باشه ... امشب مياي خونمون؟

نمي دونم شايد... فعلا كار نداري ؟

شهرام!!!

كار نداري؟؟

نه

خداحافظ!

خدافظ!

يه يك ربعي تو كوچه واستادم . گريه ام گرفت ... ولي اشكم نيومد !!

 حوصله ام سر رفت ... كلافه شده  بودم ... رفتم جلو در دستم گذاشتم رو زنگ... يك دو سه دقيقه اي فشار دادم ... مامان آيفون و جواب داد :زنگ سوخت ...........

خوب بيا ديگه ... يه ساعت چي كار مي كني

الان ميام ديگه

مامان اومد پايين ... پلاستيك اشغال دستش بود.... گذاشت سر كوچه و كيفش و روي سر شونه اش جابه جا كرد . بعد همون طور كه يه آدامس مي گذاشت دهنش گفت: سه چهار ساعت مي خوايم بريم بيرون ... نبايد يه ميوه  ا ي يه تيكه نوني چيزي بردارم ... خونه رو ريختين و پاشيدن بهم نبايد جمع و جورش كنم ... هيچ كدومتون هم كه دست به سياه و سفيد نمي زنين!! تو كه با اين شلخته بازيات ... مرد دو روزه نگهت نمي داره ....

بعد هم راه افتاد ...منهم بغل به بغلش راه افتادم ....

يه تعداد جوون ژيگويل و پي گول با موهاي ژل زده و سيخ سيخ و شلوارهاي گل و گشاد جين از در و ديوار داربست فلزي هايي كه واسه هيئتتوش درست كرده بودن بالا رفته بودن و داشتن خيمه درست ميكردن ...

ياد عاشورا و تاسوعاي چند سال پيش اوفتادم ... اون موقع دبيرستاني بودم ... با عزيزيم كه هنوز زنده بود مي رفتيم تكيه آقاجون ... اون موقعها عاشورا تاسوعا مي رفتيم شهرستان ... يه حال و هواي ديگه اي داشت ... دسته اش ... پلو نذريهاش .. كلا" همه چيزش... تازه دل و ايمانمون هم پاك تر بود .. صداي دلم زودتر به حق مي رسيد!!! ولي حالا چي اينقد فكر و مشغله ذهني واسه خودم درست كردم كه كل دهه اول و اون دو روز عاشورا / تاسوعا توي همه عزا داريها شركت كردم ولي دريغ از يه قطره اشك ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 8 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

یک سال و نیم که عقد کردین ...

کجا تازه پنج شنبه سالگرد عقدمون بود ... الان یک سال و ۴ روز میشه که عقد کردیم

خوب از قبلشم که می یومد و می رفت ..اگه بخوای حساب کنیم ۲ سال میشه دیگه ... مگه بده راحت میاد. میره. میخوره . می خوابه.  کسی هم به کارش کاری نداره .هیچ کس بهش نمی گه دست زنت و بگیر و برو . تازه زنم که مجانی گیرش اومده نه خرجی نه مخارجی .. . دیگه چی می خواد ....  

خوب میگین من چی کار کنم از اینکه شما به من بگین که فایده ای نداره خودتون باید بهش بگین . به خانواده اش بگین ...

چه میدونم والا این برادرت ناراحته . خواهرت براش سخته همش باید روسری بندازه سرش ... خودت و بگذار جاش ... مگه فکر می کنی خرج ۶ نفر رو دادن کمه ....

والا چی بگم ... من که دیگه خسته شدم .... این از خونه .. اون هم از اداره ......

خدایا تو خودت کمک کن ...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

سلام

اومدم تا بشینم پای کامی و شروع کنم به نوشتن که یهو زنگ تلفنم بصدا در آومد :

مینایی: سلام خانم صداقت

صداقت : سلام خانم مینایی

مینایی: خسته نباشی .

صداقت : مرسی .همچنین

مینایی : خانم صداقت یه نامه از امور سازمانی اومده و خواسته که نیروهای مازاد را معرفی کنیم . همین طور هم که از قبل بهتون گفته بودم مدیریت ما ۳ نفر نیروی مازاد داره و حالا با این نامه که مهلت جوابگویی به اون هم ۳۰/۱۰/۸۵ بوده و ما تا الان هم تونستیم کشش بدیم و بعد هم با کلی التماس و درخواست ۳ نفر به ۲ نفر تبدیل کردیم .  بهر حال شما جزو نیروهای پیمانکاری شرکت هستنین و نباید به میزی که پشتش نشستین دل ببندین .... ما نامه ترخیص و معرفیتون به نیروی انسانی رو تهیه و آماده کردیم و از فردا  می بایست تشریف ببرید ...

سسسسسسسسسکککککککککوووووووتتتتتتتتتتتتتتت

صداقت: باشه

گوشی رو گذاشتم . تو گوشم یه صدایی زنگ می زد شاید تا ۲ یا ۳ دقیقه صدایی نمیشنیدم .... صفحه وبلاگم و بستم و کامی خاموش کردم ... رفتم پشت پنجره اتاق واستادم از طبقه ۱۰ ساختمان به دل شهر  و ساختمامون های کثیفش نگاه کردم ... صدای اذان پخش شد تو سالن من هم چادر سر کردم و نامه ها رو برداشتم رفتم اتاق رئیس ... هیچکی تو اتاق نبود نامه ها رو گذاشتم رو میز و تا اومدم بیایم بیرون اقای رئیس از اتاقش اومد بیرون

آقای رئیس: سلام خسته نباشی گزارش ها آماده شد؟

صداقت : بله .............

چشمام افتاد تو چشماش ... می دونستم متوجه حالتم شده ... بیشتر کنجکاوی کرد . گفت: مشکلی پیش اومده ؟؟؟

اینبار دیگه بعضم شد اشک و چشمامم دریایی از اشک و خون .... دعوتم کرد داخل اتاقش و پشت میزش نشست و به من هم اشاره کرد که بشینم ... نشستم..

آقای رئیس: موردی پیش اومده ... چیزی شنیدین ؟؟؟

صداقت : خانم مینایی بامن تماس گرفت و گفت که از فردا باید برم .

چند لحظه سکوت کرد و ...

از خدمات ارزنده خانم صداقت در این ۳ سالی که در خدمتشون بودیم و از محضرشون استفاده کردیم قدردانی میکنم .. می خوام که همه شما ۱۱ نفری در این مدیریت تلاش می کنید مثل خانم صداقت باشید .ایشون نمونه یک کارمند منظم و با اراده هستن همیشه سر وقت رفتن و اومدن و همیشه کارشون و به نحو احسن انجام دادن منتها ما خیلی ناراحتیم که ایشون و از دست می دیم امیدواریم از تخصص ایشان در سازمانها و مدیریتهای دیگه استفاده بشه ... و البته در نظر داشته باشین که ما هنوز باید ۲ نفر دیگه رو هم بعنوان نیروی مازاد اعلام کنیم بنابراین با این شرایط سعی کنید کار و میزتون رو محکم بچسیبد که شما جزو اون ۲ نفر نباشید ...حالات رقابتی بوجود مییاد و سعی کنید روساتون ازتون راضی باشن .......و ...........

مینایی: خانم صداقت من و حلال کن. با ما در تماس باش .... حداحافظ

خدا حافظ

این هم اولین روز وب لاگ نویسی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house,because it reminds me that i am healthy most of the time.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/07ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

چند سال پیش اون زمانها که تازه با کامپیوتر و کار با اون آشنا شده بودم یه بنده خدایی پیدا شد و یکم از اینترنت و ایمیل و چت و از این داستانها برام صحبت کرد و بعد هم یه روز یه محیطی مثل همین بلاگفا رو بهم نشون داد و گفت دیگه دفتر خاطرات قدیمی شده و مردم نوشته هاشون و حرفاشون و توی این محیط های به اصطلاح دفتر مینویسن و بقول معروف همه چی پیپرلس شده ... من هم شدم یکی از همین بلاگ نویس ها و کم کم طبع شعر و شاعری گل کرد و یواش یواش اومدن و نوشته هامو خوندن و نظر دادن و رسید به اوج علاقه و وقت گذاشتن و بعد یهو مثل همیشه سر زدن هام کم شد کم شد و تا جائیکه یه زمانهایی میو مدم میگفتم : یوهووووووووووووووووووو.... سلام من دوباره اومدم ... ببخشید دیر کردم و..... خلاصه گذشت تا اینکه کرکره وب ما هم کشیده شد پایین و اندک اندک مشتری هامون رفتن و رفتن و رفتن و....

و اما حالا ... یه سه چهار سالی گذشته من بزرگتر شدم با عقل تر شدم با تجربه تر و محتاط تر ... حالا هم اومدم تا مثل گذشته دوباره بعد از یه چند صباحی برم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

بهار دل نازک من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  |